تبلیغات
رایش چهارم - رستاخیز ملی

رستاخیز ملی

تاریخ:یکشنبه 22 اردیبهشت 1392-05:08 ب.ظ

 

ز هجرت چو بگذشت ده سال و چار..... بر ایرانیان تیره شد روزگار

بر آمد خروشان و آسیمه سر..... یکی باد قیرینه از باختر

چو دوزخ گدازان و سوزنده دم..... شد از تف او ، روی گیتی دژم

چو دیوی خروشنده وسهمگین..... از آواش لغزنده پشت زمین

از این سان به گلزارایران گذشت..... گل و یاسمین را به هم در نوشت

ازو نرگس مست ، ساغر شکست..... وزو سوسن ده زبان ، لب ببست

در این بوستان آتشی برفروخت..... بر سرو و قدِ صنوبر بسوخت

دگرگونه شد رنگ و روی چمن..... که شد چیره بر اورمزد اهریمن

به ایران زمین بر،عرب چیره گشت..... جهان بر به آزادگان تیره گشت

ز ساسانیان روی بر تافت بخت..... در آمدز پای آن همایون درخت

بر افتاد آئین شاهنشهی..... خداوند شد بنده پیش رهی

نماند از بزرگی و مردی نشان..... بپای اندر آمد سر سرکشان

پرستند گان گردن افراختند..... به دیهیم شاهنشهان تاختند

بکاخ شهان آتش افروختند..... جهانی ز نا بخردی سوختند

فرومایه را چون بریزد هراس..... شود در خداوند خود ناسپاس

بزیر سم اسب و پای عرب..... مداین لگد کوب گشت،ای عجب!

به ایوان کسری عرب یافت راه..... «برهنه سپهبد برهنه سپاه »

چو هیچ از تمدن نبدشان خبر..... بنگذاشتند از تمدن اثر

ز بیداد آن مار خواران شوم..... شد ایوان نوشیروان جای بوم

چو بر دادگاه این جفا راند چرخ..... نگر تا ستم خانه را چیست برخ

همان ایزدی فرش گوهر نگار..... که دیدی درو،گاه دی ، نو بهار

بیغما ربودند و کردند پست..... گرفتند از او هر یکی ،یک بدست

بعلم و ادب نیز کین توختند..... همه نامه های کهن سوختند

همه رسم های کهن شد بباد..... ز آئین شاهان نکردند یاد

«نه تخت و تاج و نه زرینه کفش..... نه گوهر نه افسر نه رخشان درفش»

« ربودی همی این ازآن آن ازاین..... ز نفین ندانست کس آفرین »

«نهانی بتر ز آشکارا شده..... دل مردمان سنگ خارا شده »

«بد اندیش گشته پدر بر پسر...... پسر همچنان بر پدر چاره گر»

دلیران و شیران ایران زمین .....همه خوار گشتند و عزلت گزین

که بد عرصه ، جولانگه تازیان..... نشیم ددان بود ملک کیان

مباد آنکه از چرخ نیلوفری..... فرو مایگان را رسد سروری

نیارند یاد ایچ از آن روز بد..... کنند آنکه از گوهر بد سزد

نگردند جز گرد سود و زیان..... ببندند خون ِمهان را میان

فرومایگان را سپارند کار...... هنر مند مردم بمانند خوار

گمانشان که چون مُرد مَردِ هنر...... درخت هنر نیز ناید ببر

یکایک شود کار کشور تباه..... بدی را زنیکی ندانند راه

هنر شد چوبیقدر از آن دشمنی...... پدید آمد آئین اهریمنی

***

بر این گونه گذشت چندی جهان..... همه جور بود از کهان بر مهان

ز گردون بر آمد بسی ماه و مهر..... به ایرانیان بخت ننمود چهر

برهنه تنان سروری داشتند...... همه کبر و خیره سری داشتند

جهانی به چنگ عرب شد زبون..... وزان چنگ جان خواره میریخت خون

بهر جا که بد مهتری شهردار...... گسی شد یکی تازی موش خوار

« عرب اندر ایران پراکنده شد..... زن و مرد وکودک همه بنده شد »

نبود ایچ پیدا ز هر خوب و زشت..... که ره داشت اهریمن اندر بهشت

روان شد زبان و خط تازیان..... شد آن پهلوانی زبان از میان

همیراند هر کس به تازی سخن...... تبه شد همه نامه های کهن

به ملک کیان گر عرب گشت چیر...... سر فرازان در آمد به زیر

بر افتاد اگر تخت شاهنشهی....... برفت از میان رسم و راه بهی

گر آئین آزادگان شد بباد...... ور آن پهلوانی زبان شد زیاد

نشد مهر ایران ز دلها بدر....... که با خون بد آمیخته از گهر

همان عشق آزادی و سروری....... کزان بود ما را به گیتی سری

بماند آتش آسا به دلها درون...... نشد کاخ ایران پرستی نگون

شود تا نگون افسر تازیان...... بکوشش ببستند هر کس میان

گروهی کشیدند تیغ از نیام..... ز جان درگذشتند و جستند نام

سپردند با تازیان راه جنگ...... مگر زان که با خون شود شسته ننگ

گروهی دگر نیز با تیغ رای..... به پیکار دشمن فشردند پای

به تدبیر بستند کین را کمر...... بر افگندن خصم را چاره گر

که با دشمن ار بر نیاید به جنگ....... خردمند یازد به تدبیر چنگ


**نصرالله فلسفی**




BHW
جمعه 25 فروردین 1396 10:44 ق.ظ
I blog quite often and I genuinely appreciate your
content. The article has truly peaked my interest.
I'm going to book mark your site and keep checking for new
details about once a week. I subscribed to your Feed too.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر